X
تبلیغات
رایتل
‎‎
دوشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 01:22 ب.ظ

 

داشتم برایش عاشقانه می سرودم، با کلامی از جنس نور و لبخندی ازجنس بلور، و  ُسرایشی روشن به رنگ آفتاب و آهنگی برای نوازش روحش، ... روحی که سال ها در هجوم صداهای خراشنده در بازار آهنگران شاید، فسرده و رنجورشده بود،  و برایش از رفتن می گفتم و فرصت ها و چیزهایی که گاهی ازدست می رود برای همیشه.

وقتی از کنار رودخانه رد می شوی، اگر خودت را خیس نکنی شاید برای بار دیگر فرصتی نباشد، اما اگر خیس نکردی و دیگر فرصتی برای رد شدن نداشتی هرگز پشیمان نباش!     آیا می توانی؟

دیدن شار آب، بوییدن نم و تازگی، چشیدن مزه اش، شنیدن صدای عبوری از جنس زندگی، همگی دلچسب و زیبایند اما لمس کردن آب با تن و بدن، فرو رفتن در ژرفای آن و غوطه ورشدن در سیالی که ترا آرام آرام در خود می چرخاند، و با خود می برد، ... آیاحیاتی نیست؟

وقتی به اینجا رسیدم بی پروا گفت :

خب باشه مهم نیست حالا که نشده برای اینکه پشیمون هم نشم می شاشم به شلوارم، اینطوری، هم خیس می شمو آبو لمس می کنم و هم از شرّ این فشاری که داره بهم میاد خلاص می شم

و من با لبخند نگاهش کردم و او درباوری کودکانه، شلوارش را آرام آرام خیس کرد و ...

 

انگاری درخیال،

به من گفت : مگر شاشیدن کم چیزی است؟!...  آن هم به خود!

به او گفتم : روشنفکری تحمل می خواهد.   تو  آنرا داری؟

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo