X
تبلیغات
رایتل
‎‎
چهارشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 01:42 ب.ظ

 

می دونید که من اصولن متخصص گیردادن به بنیانگذاران سیستم پرورشی، آموزشی، تربیتی، هنری، اساطیری، عشقی، اهورایی ... یعنی بانوان ایرانی هستم، قافله سالاران گرامی سرزمین کهن، اونایی که به گفته تاریخ ِفردوسی عزیز، پادشاهی، بخش کوچکی از وجودشون بوده، البته ما که ندیدیم راست و دروغش گردن حکیم باد، حالا منکه باور می‌کنم ولی خودتون جواب این بچه هارو بدین (نسبت دو به هشت یادمون نره) من می‌گم فقط یه مدت کوتاهیه که پرچم از دستوشون افتاده مثلن هزارسال!! ببین سپیدار بهت برنخوره، تازشم هیچ مردی رو سراغ ندارم که تا این حد از خانم ها دفاع کنه (اوه اوه چه من مرا قربان هستم) حالا اونای که نمی دونن یه روز اعتراف خواهند کرد!...حالا ببین.

راستش می خواستم درباره چیزای نوستالژیک بنویسم، از طعم و عطر و بوهایی که دیگه ازشون خبری نیست، خیلی ساله، مثل عطر برنج ایرانی که معلوم نشد با ژنتیک و اصلاح نباتات چه خاکی به سرش ریخته شد، از کارتونهایی که مجبور بودیم ببینیم، چه خوب چه بد، ماهواره کجا بود! سندبادِ لباس عربی بود و پینوکیوی آدم نشو حالا بازم آهنگاشون بد نبود، خانواده دکترارنست، مهاجران، یا از تولیدات پربار! صدا و سیما، مثل بپربپر زاغی جون! یا اون عروسکای مسخره بیدار بیدار هوشیار هوشیار ناتموم کار...هله هوله هایی بود که جان کودکی های مارو ساختن، ازباقلوا و قطاب تا لواشک و تمبرهندی، اینا با خوندن غربتستان یادم اومد ولی نمی دونم چرا زیادی جدی نویس شدم، فکرکنم این دلیل خاصی می تونه داشته باشه، آخه چرا دیگه به راحتی تو ژانر کمدی یا همون قالب طنز و شوخی و خنده نمی شه به زمین و زمان گیرداد؟ چرا دیگه صبح ها وقتی از خواب پا می‌شیم حوصله رفتن جلو آینه روهم نداریم تا چه رسد به اینکه بخواهیم گوش خودمونو بکشیمو هی ازخودمون ایراد بگیریم؟ ( اِ نکن دیگه مگه مرض داری ُصبه اول صب)

جوابی که الان به ذهنم می رسه اینه که شاید اینقدرمرز شوخی و جدی قاطی شده که تشخیص اونا مشکله، شاید بعضی آدمای ناخوش‌تیپ درعرصه های جدی، معنی حرفا وکاراشون اینقدر به طنز و شوخی می‌خوره که نمی تونی بفهمی طرف داره از اجرای قانون مثلن اساسی حرف می‌ زنه یا داره جوک می گه! شاید دیگه مرزی بین خیر و شر نمونده؟ شایدم ما دیگه نمی تونیم تشخیص بدیم ....بهرجهت، به قول شاهان ابله قاجاریه که الحق سمبلی ازطنز تاریخی بودن، خاطر و میل مبارکمان کشیده تا بپردازیم به این موضوع : کله و مغز و زبون و بناگوش و پاچه ...

 

 پرسش، بدیهی ترین کاریه که مغز یه انسان انجام می ده و شاید این کار، اصلی ترین دلیل رشد و تکامل بشر  وتمدنش باشه، دیدن و شنیدن و بوییدن وچشیدن و لمس کردن اولین داده های خام رو به مغز می سپرن، فرایند کلاس بندی و آماده سازی، پردازش این داده ها، درک موضوع و بررسی اونها همگی منجر به تولید پرسش و در پی اون پیداکردن پاسخ می شه اما بازتولید سوال های پی درپی روی یه موضوع و تکرار مکانیزم جمع آوری داده های جدید و همینطور ادامه این چرخه از ابتدای پیدایش این جونور تا به امروز، اونو به اینجا رسونده که شاهدش هستیم

موجودی درمیان دانش، تکنولوژی و هنر، جانوری با تمام چیزهایی که برای خودش کشف و خلق کرده اما ...

اونچه که برامون روشن شده اینه که میزان ناشناخته های ما به قدری زیاده که به نظر می‌رسه هزاران سال دیگه این مغز کار و تلاش در پیش خواهد داشت. بعدازین نگاه کلی به انسان و مغزش، حالا سوال :

ما چقدر دراین پروسه بشری سهم داشتیم؟ ما یعنی من، یعنی تو، یعنی یه ایرانی در هرکجا که هستیم، آیا می پذیریم که پورسینا، زکریا، بیرونی و ...و ... به دوران دایناسورها پیوستن و تموم شدن؟ آیا به این نتیجه رسیدیم که در عصرحاضردستمون کاملن خالیه؟

آقا و خانم دکتر، مهندس، استاد، ادیب، پرفسور و هردانش و تخصصی که دارین، می دونید که ما همش داریم از انباشت زحمات دیگران مصرف می کنیم؟ اصلن قصد جداسازی منطقه و ملیت ندارم، دانش موضوعی جهانی و یکپارچه است اما در دهکده جهانی، رسمی هست که بهش می گن مشارکت در تولید، یعنی هرجای این دهاتی که ما هم درش زندگی می کنیم در برابر مصرف و خرجی که هر روزه بهش تحمیل می کنیم باید هزینه پرداخت کنیم؟  به نظر شما الان داریم چی پرداخت می کنیم؟ ... حتمن پُز ؟!

یه دوستی می گفت آقا این بینی من همیشه کیپه، خدایش انصافه منی که هیچ وقت توعمرم از هیچ بویی لذت نبردم یا از هیچ بوی گندی حالم بهم نخورده، ازم همون سهمو بخوان که شما باید بدین؟!! بابا یک پنجم حواس من مختله اونوقت شما انتظار دارین مغزمنم مثل بقیه کار کنه؟! هرچند کسی به رو خودش نیاورد و درنهایت با پررویی بهش گفتیم ببین این حرفا واسه اَشی شلوارجین نمی شه، تو به اندازه همون جاهای سالمت کارکن!

اما خداوکیلی چی باعث شده که ما (اکثریت) هیچ وقت ازمغزصفرمون کار نکشیم؟ چه چیزی باعث شده که ما به سوال های بی شماری که هر لحظه درمغزمون تولید می شه، توجه نکنیم؟ می دونید وقتی حجم این پرسش های بی پاسخ توی مغز بالا میره سلولهای مغزی یکی یکی میمیرنو ازبین می رن؟ نکنه با این وضع، بیشتر مغزما مرده و خبرنداریم؟ نکنه این فرهنگ، مغز بچه‌ هارو تو همون سال های اول زندگیشون ازکارمی‌ندازه؟ فرهنگِ بی پرسشی یا پرسش های سوخته انگاری سالیان ساله که مغز مارو فلج کرده، چرا دلمون نمی خواد برای هرسوالی که در ذهنمون ایجاد می شه ارزش قائل بشیم و ازش استقبال کنیم و به هر قیمتی پاسخشو پیدا کنیم؟ مغز هی نهیب می‌زنه و می گه : خودت جواب بده ! نمی دونی برو دنبالش، کار کن! همیشه کوتاهترین راه بهترین نیست، یه بارم راه سخت رو برو! کی مارو اینقدر تی تیش بار آورده؟! ها ... ها؟  هرکسی ممکنه یه روز از خودش بپرسه:

آیا من فکر می کنم؟ چرا؟ خوب و بد چیست؟ من کدامش را دوست دارم؟ آیا ذهن من خدا را ساخته؟ برای چه؟ آیا به خواب می ماند این زندگی؟  اساسن مکانیزمی برای ارزیابی خیر و شر وجود دارد؟ کجا؟ کی ؟ و ارزیاب آن کیست؟ آیا ... بسه دیگه بسه حالا نمی خواد سوالای هزار سال مونده و گندیده رو تنهایی جواب بدی یه چیزی گفتیم بابا!  اینا هم یه جورایی نوستالژین حالا تو به سوالای جدید جواب بده

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo