X
تبلیغات
رایتل
‎‎
چهارشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 03:16 ب.ظ

 

ای ایران ای مرز پر گهر ای خاکت سرچشمه هنر دور از تو اندیشه بدان پاینده مانی و جاودان ........

از کران تا کران دریاها ، از ستیغ تا ستیغ کوهها ، ازپهنه تا پهنه ی دشت ها ،  از قامت استوار و سینه ستبر البرز کوه ، از مرزهای بی کران سرزمین عشق و پروانه ها ، گلستان بهاری همیشه پرآواز پرندگان ، از ژرفای تاریک غارهای کهن سرزمین آریا تا شهرهای سوخته و دود شده ای که فقط کاسه بشقاب های گلی اش پیداست ، از ماندانا از کورش بزرگ و کاساندان ....... ،  از داریوش بزرگ و آتوسا  و ........ ازآن دیگر و پریزا  و از صدها بزرگان شایسته و ایران دوست تا به ستون های زخمی تخت جمشید ، از مرگ ها  از زندگی ، از اشک ها از بندگی ، از خنده ها و ازشادی های مردمان به غارت رفته ، ازحمله تازیان دژم خو ، از تاخت و تاز چنگیزیان حرامی و از انتقام اسکندر از تاریخ  ، از فردوسی همیشه سوزان و شاهنامه ، از پورسینا و آن دربدری ، از صدها دانشمندانی که بیشترعمرگرانبهایشان را در آوارگی و فرار ازدست مرگ واسارت و کوته فکری ها باختند ، از غم مادران داغدار در طول تاریخ و کمر شکسته پدران خسته ، از روزهای سیاه و دل شادی های هلهله ساز ، از تمام تاریخ و تمدن دوهزار و چند صد ساله پادشاهانه ، ازتاریخ هفت هزارساله مردمان باستانی ، ازمیراث فرهنگی و از محتوای آثار موجود از دوران حیات سده های پیشین ، از کتیبه های بر سینه نوشته کوهستان ها و از وجود اولین منشور حقوق ملل ، از همه و همه و همه اینها برایمان چه باقی مانده است ؟؟؟  ... چه داریم اکنون ؟؟؟

با این پیشینه هزاره ها  چه داریم در دست و دامان خود ؟ ایران بزرگ ، ایران  آزاد ، ایران پذیرنده هر بی پناه ، ایرانی که امید جهان بود و نقطه پایان هر گریز ! ............  چه شد ؟؟

نگو که پابرجاست ! نه ! نگو که مانده است و می ماند !  نه !  نگو !  سرزمین به سنگ و کوه نمی خواهم سرزمین به دشت و دریا نمی خواهم سرزمین به خاک گهربار نمی خواهم حتی به سرچشمه گی هنر نمی خواهم ! اینکه من می بینم قطره های امید عاشقی است که بر زمین ریخته فرو می رود ، چشم خندان اما در هجوم مرگ پرنده ای است که بالهای خونینش به خاک آلوده است ....... نه ! من سرزمین به آهن نمی خواهم

من سال به هزاران نمی خوام ، افتخار هزاره ها به چه کار من آید اکنون که روزگارسرزمینم غروبی غمبار دارد و خورشید از آن کوچیده است ، من نفت نمی خواهم ، من خاک نمی خواهم ، من حتی نان هم نمی خواهم !

 من عشق می خواهم ! من پرواز می خواهم  ! چرا نیاموخت مادر ؟ چرا نگفت مادرکه عشق باید ورزید ، که دوست باید داشت که مهر باید هدیه کرد به یکدیگر به هم دستان ، به همراهان ، به هم خانه ، به همسایه ، به همدیگر ...............

آن زمان که پادشاهی حتی در حد حرف بگوید، هرکس نمی تواند مرا تحمل کند به هر جا می خواهد برود و اینجا نماند و آن دیگرانی که به این حرف جامه عمل پوشاندند ، کجا بود آن مهری که در دل ها باید موج می زد ؟ کجا بود آن عشقی که درمیان مردمان گرمی افزاید و همبستگی ؟ محبت آیا برای بخشیدن به همدیگر نبود ؟ اگر بود پس چرا نبخشیدیم ؟ چرا خردمندان این سرزمین نگفتند ما از خانه خود به کجا می توانیم رفتن ؟ چرا مادرپادشاه نگفت به کودک پادشاهش که این سخن از قاموس خرد نیست و بر زبان نشاید ؟ چرا نگفت همسرش که این حرف پایان خوشی ندارد ؟ چرا نگفتند آن عاشقان پادشاه که ای سرورم مگر فرزند ایران یتیم سرباراست که تو از سرزمین و خانه اش می رانی ؟ خشم مردمی را به خود خریدن ، غرور ملتی را شکستن به چالش گرفتن آتشی است که هم خانه را و هم صاحب خانه را یکجا می سوزاند و می گریزاند . آیا مادران ما نمی دانستند که ما کودکان برای بازی ، برای بزرگ شدن برای عشق ورزیدن باید با همدیگر باشیم ؟ آیا مادران ما ندانستند که باید به ما کودکان، شعر دوستت دارم بیاموزند ؟  این ناتوانی تازگی داشت ؟؟ 

هم اکنون نیز نمی آموزند هم اینک نیز کسی سرود مهر بر لب کودکش نمی خواهد مادران به فرزند خود ترانه عشق نمی آموزند !

مادر ای مظهرعشق چگونه است که دلت را با عشق گرم نمی کنی؟  آرزوی من آن نگاهی است که تو از چشم هایت به چشم هایم هدیه کنی ! تمدن من آن عشقی است که تو از قلبت به زبان بیاوری و از لبت به لب های من تا مگر از لب هایم به قلبم برسانم ، واژه های عاشقانه را با ترانه چون ترنم باران به زبان کودکانه ما هدیه کن ! مادر ای مظهر عشق با که قهر کرده ای ؟  با عشق ؟ با من ؟ یا با خود ؟

مادر من ! اگر امروز ما خاکستری است پایه هایش در دیروزمان نهفته است شک نکن ! به چشمانت التماس می کنم فردایمان را سیاه نکینم ! .........  دوستت دارم

 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo