X
تبلیغات
رایتل
‎‎
دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 12:27 ب.ظ

 

آنچه از تو باقی خواهد ماند، یک تندیس است، مجسمه ای از جنس یک خیال، پیکری به شکل ونوس یا ققنوس و یا  لنگه کفشی پاره، طراح آن خودمان هستیم، خود ِ بازیگوشمان، درست دریافته ای هم اندیش! ما همه در گرما گرم بازی شاد و کودکانه ای هستیم، همچون پاییز، گاهی ابری هستیم و غمباد گرفته، زمانی می باریم به نرمی و لطافت، گاهی طوفان بپا می کنیم و به شدت درختان را تکان می دهیم و برگهایش را به یغما می بریم سرخوشانه، دمی رگبار می زنیم و لحظه ای آفتابی.

ناسرخوشانمان، کمی با اخم و ترش، گمان می کنیم که غم و غصه ها چون از جنس اندوهند، مارا ازین بازی می رهاند و کمی صیقلمان می دهد، اما نه! غم و شادی، باهم، پستی بلندی های این راه مه آلود کوهستانی هستند، از پس هر افتی، خیزی و ازپس هر خیزشی شاید افتادنی.

چقدر آفتاب سرزده است و غروب کرده و ما اورا هیچ نداده ایم؟!   آفتاب را !   می شنوی؟

 به خیالمان هنوز زندگی را شروع نکرده ایم و آنچه اکنون درحال گذراست مقدمه ای است برای شروع زندگیمان، اما اینگونه نیست، این مقدمه، همان زندگی است، تو خواه دوستش بداری خواه نه

همچنانکه لحظه ها در تاریکی و نور می گذرد، و تو به خود وعده های فردا را می دهی و گاه شاید همین خیال، نیشت را تا بناگوش باز می کند و در ابر پُر پشت آن خرغَلت گسترده ای می زنی، در یک آن صدایی به شکت می اندازد، صدایی از درون، صدای ضربه های تکرار، شاید هنوز هم باور نداری اما کسی در ما آرام آرام مشغول زدن ضربه های میخ و چکش است، خواب ندارد، حتی وقتی تو خوابیده ای او بیدار است و در آرامش تو، آنچه را که خود به او سپرده ای انجام می دهد، آن کس، تندیسی را بعد از خواب ابدی تو رونمایی خواهد کرد، تندیسی ماندگار در خیال یا خاطری، شاید!

 

 

به خیال بگو با ناز که خیالی نیست، گو در خاطری بمانم یا نه اصلن خیالی نیست، چه تندیس ها که جهان را دربرگرفته اند، بزرگ و کوچک، من اما دلم برای او تنگ می شود، تو بگو!

تو بگو که خود پیکرتراش به کجا می رود؟

من نمی دانم و  اوج پرواز پندارم در ابرها ته کشیده و مانده است.

تو بگو پیکرتراش نازنین من به کجا می رود؟

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo