X
تبلیغات
رایتل
‎‎
دوشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 02:42 ب.ظ

 

 

دوش در خواب دیدم انبوهی از مردم برگرد حکیمی حلقه زده و شتابان پرسش می‌کنند از راز خوب زیستن و چگونه رستگار شدن، هم‌همه‌ای بود و هرکس با صدای بلند مشکل خود فریاد همی‌کرد، غوغا که فرونشست اندکی بعد حکیم گفت: ای جماعت! از چه می‌پرسید؟ واز چه می‌خواهید؟ در حالیکه هیچیک وزن خود را نمی‌دانید 

برخی از شماها راههای زمینی را چون کف دست می‌شناسند و تمام میانبر‌های رسیدن به مقصد را از برند، 

اینان سنگین وزن هستند و بار زیادی بر دوش خود دارند ازاین روی هیچگاه بر جاذبه زمین غلبه نمی‌کنند یا اساسن تصوری از بالا در خیالشان نیست،

برخی از شما اما راههای آسمانی را بهتر از راههای زمینی بلدند،  

اینان بسیار سبکبال هستند و براحتی به پرواز درمی‌آیند به سختی بر زمین ماندگارند و جاذبه حریفشان نیست،  

و دراین بین کسانی هستند که هرگاه اراده کنند پرواز می‌کنند و هرگاه نیازشان باشد فرود می‌آیند، کوله بارشان مهم نیست جانشان فرهیخته‌است و روحشان شاداب، بالا که می‌روند برای رستگاری است و پایین که می‌آیند برای دستگیری است،

حال خود به احوالات خویش بنگرید تا دریابید از کدامین هستید؟ 

یکی با تعجب پرسید خب گیریم که این دانستیم حکیم، این چه گره‌ای از کار دختر دم‌بخت من که شوی مناسب گیرش نمی‌آید باز می‌کند؟! دختر من نه خیلی چاق است و نه خیلی لاغر.  

 

من در همان عالم خواب هم دلم به حال حکیم می‌سوخت و هم بر درستی بخشی از سخن آن زن سرتکان دادم  

 

نتیجه‌گیری این خواب :  

نه روشنفکران راه حلی برای زندگی مردم دارند،  

و نه مردم زبان روشنفکران را می‌فهمند در نتیجه هر روشنفکری اقدام به نوشتن کتاب صدسال تنهایی می‌کند تا از دردهای فهمیده نشدن خود و غریبی درمیان مردمانش گله کند هرچند که خوانندگانش ازاین کتابها به جای متکا استفاده می‌کنند! 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo